هيچ نمي داني

همه ي اينها را از جايي كه تو هيچ نمي داني مي نويسم

من از جايي كه تو هيچ آنجا را نديده اي سقوط مي كنم

چشمانم بسته
همه جا تاريك

من مي روم به جايي كه تو هيچ نمي داني آنجا را

همه ي جملات از جايي كه هيچ نبوده اي گفته مي شود

من در جايي كه هيچ نبوده اي ايستاده ام

تو در جايي كه من هيچ نمي دانم به خواب رفته اي
و من
در جايي كه تو هيچ نخواهي دانست جان مي دهم

امشب
آهنگ ها نمي خوانند
ديوارها سياه
رنگ ها مات
ديگر كسي شعر نمي خواند

روبه رويم ايستاده فرشته اي
بزن
بكوب
بشكن
خفه كن
نفس هاي اميدم را

بكن
ببر
زخم هايم را

آتش بزن
نابود كن
خاموش كن
قلبم را

اما

تو
تويي كه نيامدي
حال
توانستي پيدا كن
پيدا كن
من را
از ميان آتش
آتش چشمانت

من ميان آتش ايستاده ام
در ميان شعله ها مانده ام
آمده ام
ميان آتشم

من سقوط مي كنم از جايي كه تو هيچ نمي داني
من جان مي دهم در جايي كه تو هيچ نمي داني
من در آتشم
و تو
هيچ نمي داني

Advertisements

تنهايي

لمس نمي كند خورشيد صورتم را
ديگر گرم نمي كند تنم را
دلم را

دلم نمي خواهد دستي دراز كنم
دستانم ديگر نمي گيرد
نه قلب
نه كاغذ
نه قلم را

يك سوختن
يك خاموشي
سيگارت تمام شد

آمد
كند
شكست
تكه تكه كرد
رفت

پايان راه يكي است

تنهايي
حتي در تاريكي ها پيدا مي كند
من را
تو را

تنهايي
حتي در عشقبازي ها با تني بي قلب، بي حس مي كند
من را
تو را

حتي در خلوتگاه كوچك خانه ام تنها نمي گذارد
من را
تو را

مي كشد تو را
مي كشد من را

تنهايي به خواب مي دهد ما را
با لالايي هاي كودكانه اش
با دستان بزرگ سياهش

آغاز و پايان يكي است
تنهايي، تنهايي

سرطان

تنهايي هستي اَت مي شود 

بي خيال مي شوي

نداشتن مي شود … 

عادت

اَفكارت مي شود …

غدّه ي سرطاني 

 

تمامِ سر اَت را مي گيرد

كم كم …

رمقي براي دست و پنجه نرم كردن با چند نفرِ باقي در زندگي اَت نمي ماند

همه را گرگ مي بيني

خودت را قرباني

تنهايي كه زيرِ پوست اَت جا انداخت …

صورت اَت را هم نقاشي نمي كني

ديگر …

با سيلي هم سرخ نمي شود 

حال و روزت

رنگ اَت كه به زردي زد … 

تجويزها شروع مي شود

                                 بي خوابي !

                                 كم خوني !

                                 يرقان !

                                 جواني … سرطان نيست !!!

                                 مسموم شده اي شايد !  

نسخه ها پيچيده مي شود 

مي شوي معتاد

            معتاد به مطب ها

                   به داروهاي خواب آور

خواب …

رفيقِ هميشگي اَت 

با آغوشِ بي منّت 

تا هر بار كه سرَت را از بالشِ خيس اَت برمي داري

اُميدوار باشي …

خاطرات و انسان ها

كم تر رژه مي روند در ديده اَت

امّا

بيداري همانا

و 

مسموميت ذهني همانا

دارايي اَت كه تنهايي شد …

از غارِ آن قدم بيرون نمي گذاري

تغيير نمي كني

دارايي اَت را به زور هم كه بگيرند

سرطانِ ريشه دوانده زيرِ پوست اَت را

                                            درماني نيست

تو…

براي هميشه منجمد خواهي ماند !

“نباشم …”

دلم دريا مي خواهد

آرام نباشد

طوفاني باشد

موّاج

پر هياهو

مثل من نباشد

سكوت نكند

خروشان باشد

فوران كند

دريا مي خواهم

بشورد

ببرد

من را

من با تمامِ شك هايم

با تمامِ غم هايم

من…

با تمام تنها بودنم را

گم كند

گور كند

تنها من را

دور از مادر

دور از پدر

بي عشق

من نباشم … 

 كافيست !!!

“نقطه سرِ خط”

درسِ امروز …

درسِ امشب …

فهميدم …

لقمه ي بزرگتر از دهان

 يا دهن را جِر مي دهد

يا گلويم را

مي داني لقمه چيست !!! 

عشقِ توست 

مو به موي حرف هاي توست

كه از تعجّب شنيدن حرف هايت 

دهان پاره شد

و از تلخي اَت گلويم…

 سوخت !!!

زمانه خراب نيست

خراب دلِ توست

خراب نيّت توست 

و خراب

تمامِ زندگي كه شد…

مي شوي من!!!

مني با تمامِ بي غروري

مني با تمامِ بي خوابي 

و مني بي تو

سحري كه هرگز نمي رسد

و

شبي كه هميشه مي ماند

مي ماند با دروغ هاي تو

مي ميرد با تمامِ سادگيِ من

ساده

سپيد

مثل من

مثل سحر 

درسِ امروز…

درسِ امشب…

                    “سحر مرد”

نقطه سرِ خط

“عادت ها”

همه اش دروغ بود

مگر نه !!

گفتي فراموش نمي كني…

دروغ بود…

من اين چنين پاره پاره

همان داستانِ هميشگي است

و

همان پايان هميشگي

رهايم كن از بند

بگذار بروم

چشمانم نمي بيند

حس نمي كنم 

تو را

اين تو نيستي

در دستان بيگانگان تو را داشتن

نداشتن است. 

از نقاب هاي رنگارنگ اَت

از دروغ هاي هميشگي اَت 

خسته اَم

چقدر به پس كوچه ها بزنم

چقدر عاشق باشم

تا به كِي برايت خام باشم

تو لالايي بگو از خيانت

من خواب مي روم با اشك هايم

تو با ديگران بگو

بخند

من با تو بغض كنم

 بميرم 

چه فرقي مي كند 

تو را داشتن و مردن

يا

دور از تو 

با شماتت هاي مردم

سوختن

بگذار بروم…

من… 

به زنده بودن دور از تو

و

 دور شدن از همه 

عادت كرده اَم.

“آنها مي دانند “

داشته هايم را نداشته كرده اند
حس هايم را
دوست داشتن ها
نفرت ها
و
عشق هايم را
رفتن و ماندن ها
خوردن ها
خوابيدن ها
بيدار بودنم را
 كينه هاي داشته ام
لذت هاي برده ام
همه را برده اند.
همه ي آنهايي كه
خواب را برايم بيداري
بيداري را برايم كابوس كردند
تمام خنده هايي كه اشك شد
گريه هايي كه بي صدا بغض شد
لذت هايي كه به آتش كشيده شد
همه ي كساني كه فهماندند انتقام و كينه هم  برايشان هيچ است
زنده بودن برايم زهر
مردن ، آرزو
آرزو ، برايم محال
فرضِ محالم را بر مرگ مي گذارم
همان جايي كه سرد است
مثل من
مثل دست هايم
مثل حس
و
تمامِ درد هايم
مثل رفتن ولي بودن هايم
از همه ي آنها مي پرسم …
من گورِ همه ي آنها را گوشه اي گم كرده ام
شايد هم خودم را
شما مي دانيد…
كجايند ؟
كجايم ؟